دقيقههاي بدون تو نفرت انگيزند
و درد، بر در و ديوار خانه ميريزند
شكوفههاي درختان خانه هم انگار
بدون تو، همه در انتظار پاييزند
دو چشم منتظر من چرا نميفهمند
كه بايد از تو و چشمان تو بپرهيزند؟!
چقدر نبض دلم تند ميزند، انگار
تمام ثانيهها از سكوت لبريزند
و لحظهاي كه تو بايد ميامدي هم رفت
نشد اهالي اينجا ز شوق برخيزند
نشد من و تو براي هميشه ما باشيم
نشد نگاه من و تو به هم درآميزند
تمام روز بدون هدف در اين فكرم
كه لحظههاي بدون تو نفرت انگيزند ...
شاعر: روشنك ارتيايي(شهر كرمانشاه) از مجله شعر